( سر کلاس ادبیات)
معلم گفت :سمیه فعل رفتن را صرف کن.
من گفتم:رفتم ..رفتی..رفت....( ساکت میشوم میخندم ولی خنده ام تلخ می شود)
معلم داد می زند :خوب بعد؟ ادامه بده ؟......
من می گویم:رفت ...رفت...ودلم شکست وغم به دلم نشست ورفت.شادیم مرد..شور ونشاط از دلم برد.رفت....رفت.....( من می خندم
)
خنده من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته من به آن می خندم
********* ( هیچ وقت تمامی عشقتون رو به یارتون نشون ندین )*********
شب بود.روی زمین دراز کشید وچشم دواند تا آسماناما هیچ ستاره ای ندید.کوهی از غم نشت توی دلش با خودش گفت:"پس کو ستاره ای ؟ کورسوی امید که میگویند در تاریکترین شبها هم می تابد؟.
فگر کرد این گم شدن برایش آخر راه است به پهلو غلتید تا راه نفسش باز شود که پایش به چیزی خورد و تکه پارچه ای را که با چوب روی سرش چتر کرده بود افتاد.چشمش به آسمان پر از ستاره افتاد و ستاره قطبی گه چون الماسی در دور دستها سوسو می کرد.
دخترای خوب هیچ وقت نا امید نباشید. در بدترین شرایط بودم ولی تنها خدای بزرگ کمکم کرده.![]()

