زود رفتی
هیچ می دونی چقدر زود پر کشیدی؟
حتی زودتر از گنجشک کوچکی که سحر گاه بر شاخه صبح نشست و بر گونه های سردم بوسه زد....
هیچ می دونی پس از رفتنت شب بوها چقدر زود به خواب رفتند؟
حتی زودتر از آنکه سر بر شانه های مهربونش بگذارم و سراغ تو رو از آنها بگیرم...
من تنها مانده ام با برگهای دفتری که در فراقت سیاه میشوند...
من مانده ام و این سوال ؟ که چرا زود پر کشیدی مهربونم؟
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 13:42 توسط سمیه -22ساله-تهران |
